اولین جستجوگر پیشرفته افغانستان ، سه شنبه, 30 اسد , 1397

دانه‌ های برف بر رخسار سرباز

برفِ‌ سرگردان از آسمان کابل فرو می‌ آید. به‌یاد می‌ آورم کودکی‌ هایم را، وقتی در کابل برف می‌ آمد شهر جشن بر پا می‌ کرد اما امشب سرباز در خیابان تفنگ اش را آماده‌ کرده تا اهریمن نامرد خواب برفی کابل را خونین‌ تر نسازد.

سرباز به آسمان نگاه می‌ کند از لای دانه‌ های برف چشمان عاشقانه همسر جوان اش را می‌ بیند که در انتظار خیره شده‌ اند. چشمان اش آن‌سو، گورستان شهر را که در کنار تپه‌ ای لمیده‌ است نشانه می‌ گیرد. صدای ناله‌ هایی به گوش اش طنین می‌ اندازد که چند ساعت پیش به آسمان جیغ کشیده بود با خود اش می‌گوید: امروز گورستان کودکان، جوانان و زنان خونین را در دلش غنود.

برف آهسته بر روی آرامگاه‌ شهیدان امروز می‌ نشیند. شب گورستان خونین‌است انگار لاله‌ های سرخ در زیر برف‌ سپید خوابیده اند سرباز کلاه اش را که با برف پوشانیده شده می‌ تکاند و دوباره بر سر می‌ گذارد. امشب سرباز آرام ندارد و پریشان است رویش را از گورستان برمی‌ دارد و به روشنی خانه‌ های آن سوی جاده خیره می‌ شود. مادر اش را می‌ بیند که لب پنجره نشسته و به سویش گریه می‌ کند.

مادر پیر اش ناتوان شده‌ است و قدرت دوری فرزند اش را از دست داده است موتری به سرعت از جاده می‌ گذرد و خیال سرباز را به واقعیت این شب تلخ برمی‌ گرداند. به یاد می‌ آورد که باید هوشیارتر از همیشه باشد. امشب آسمان کابل گریه می‌ کند و سرباز به هم صنفان اش فکر می‌ کند. یازده تن آنها را امروز در گورستان به خاک سپردند. سرباز رویش را به سوی گورستان دوباره برمی‌ گرداند. برف اینبار گورستان را پوشانیده است.

دانه‌ های برف به رخسار سرباز می‌ نشینند و با اشک‌ هایش آب می‌ شود.

ملک ستیز

مشاهده در منبع اصلی