اولین جستجوگر پیشرفته افغانستان ، چهارشنبه, 4 دلو , 1396

پایان‌نامه‌‎ی دانشجو – بخش یازدهم

۲۶ سرطان، نام من
امتحان پایان ترم بود. آن روز امتحان تاریخ سیاسی جهان داشتیم. دلهره‌ی امتحان این مضمون موجب شده بود که در گوشه‌ی انتهای صنف، دور از چشم استاد، جایی را انتخاب کنم. سرم را پایین انداخته بودم تا با استاد چشم‌به‌چشم نشوم و مبادا باز با آن نام طعنه‏آمیزی که رویم گذاشته بود و تمام سمستر باعث تمسخرم شده بود، صدایم کند.
استاد در میان هیاهوی هم‌صنفی‏ها، وارد کلاس شد. قیافه‌ی خیلی جدی گرفته بود و تقریباً خشن‏تر و گرفته‏تر از هرروز دیگر به‌نظر می‏رسید. دریافته بودم که بسیاری از استادان، با ادا و اطوارهای خیلی جدی و خشن و چهره‌ی اخمو، می‏کوشند خود را بر فضای کلاس مسلط کنند. القای ترس در ذهن دانشجویان با خشونت و قیافه‌ی اخمو و دم‌کرده وسیله‌ی تسلط بر کلاس و شیوه‌ی اعمال اتوریته‌ی آنان بود. تجربه‌ی جریان ترم به ما می‏گفت که استاد تاریخ سیاسی جهان بیشتر از هر استاد دیگر از این شیوه استفاده می‌کند.
دلهره‌ی امتحان و قیافه‌ی جدی و اخموی استاد همه را ساکت کرد. جابه‌جایی معمول دانشجویان شروع شد. استاد با تحکم و گاه صرفاً با یک اشاره‌ی دست از یکی می‏خواست که به‌جای آن دیگری بنشیند و آن دومی نیز جای نفر سوم و همین‌طور تعداد زیادی از دانشجویان را جابه‌جا کرد. هرکس باید مطابق دستور استاد روی چوکی‏یی می‏نشست. من اما هنوز در آن گوشه بودم. یک لحظه سکوت کرد. فضا سنگین و آرام بود. استاد فضای کلاس را وارسی کرد. در سکوت کلاس، با صدای بلند گفت: «۲۶ سرطان، تو ره می‏گم، بیا این‌جا بشین.» به چوکی‏یی دقیقاً پیش روی میز خودش اشاره کرد. «فکر می‏کنی از پیشم گُم می‏شی؟»
رفتم و روی چوکی نشستم. با خودم گفتم که به هیچ چیزی به‌جز پاسخ سوال‏های امتحان نباید فکر کنم. استاد اگر هر تصمیمی در موردم بگیرد، برای دفاع از خودم دستاویزی جز برگه‌ی امتحان ندارم. شاید با تحویل دادن یک برگه‌ی خوب، بعداً مجال آن را بیابم که در مورد آن اتفاق اول سمستر و انگیزه‌ام از آن، با استاد همدلانه‏تر صحبت کنم و همه‌چیز این‌طوری تمام شود. ولی اگر نشد، حداقل به اتکای برگه‌ی امتحان بتوانم دعوا کنم. این، باعث شد که بر خود مسلط شوم و در سراسر ساعت امتحان به چیزی جز پاسخ سوالات فکر نکنم. موضوع درس تاریخ قرون معاصر جهان بود و من با جزییات آن را خوانده بودم و تسلطم بر آن نسبتاً خوب بود. تلاش کردم تا حد امکان پاسخ‌ها را دقیق، باجزئیات و مفصل بنویسم. طبق عادتم، ترتیب پاسخ‌ها را هم به هم نزدم، اما این‌بار از این مورد کوچک هم هدف داشتم: خواستم در صورت لزوم بعداً بتوانم بگویم که جواب همه‌ی سوال‏ها را به یکسان بلد بودم و از این‌رو، همه را به ترتیب جواب داده‌ام. یعنی به‌هر صورت شده، باید از خودم تصویر یک دانشجوی خوب، درس‌خوان و فهمیده را ارایه کنم.
استاد هم در جریان امتحان دو-سه بار آمد که برگه‌ی پاسخ‌هایم را ببیند. هر بار که می‏آمد لحظه‌یی از بالای سرم به برگه‌ام می‏دید و سپس دور می‏زد و می‏رفت سراغ دانشجویان دیگر و همین‌طور نشان می‏داد که حضور دارد. شاید خودش هم می‏دانست که حضورش در روزهای امتحان سنگین‏تر و قابل اعتناتر از هرروز دیگر است. دفعات بعدی که آمد برگه‌ام را ببیند، به گمانم دیرتر وقت گذاشت و بیشتر پاسخ‏هایم را ورانداز کرد. تصور می‏کردم می‏خواهد حضورش را برای من سنگین‏تر کند و منتظر است واکنشی از سوی من ببیند. من اما تلاش می‏کردم آرامشم را حفظ کنم و بی‏توجه به حضور استاد، وقایع انقلاب‌های ۱۸۴۸ اروپا را توضیح دهم. برگه‌ی امتحانم تبدیل شده بود به میدان یک ستیزه‌ی فرضی میان من و استاد. پاسخ‏هایم را که مرور می‏کردم، احساس می‏کردم لحظه‌به‌لحظه نسبت به استاد دست بالاتری پیدا می‏کنم و پیروزی‌ام در این ستیزه تقریباً تضمین شده است! راستش در این لحظه شرارتم بیشتر از هر زمان دیگر گل کرده بود. فکر می‏کردم دارم از استاد انتقام می‏گیرم. خیلی خنده‏آور و مسخره بود. ولی من در آن لحظه در این میدان فرضی عزت نفس سرکوب‌شده‌ام را دوباره احیا می‏کردم.
بار آخر که آمد و بیشتر از دفعات پیش بالای سرم ایستاد، من در دلم احساس غرور و قدرت بیشتر داشتم. این‌بار با حوصله‏مندی و آرامش اطمینان‏بخشی حضورش را نادیده گرفتم. از بی‏توجهی و آرامش خود نسبت به او، این تصور به من دست داد که دارم کم‌کم استاد را شکست می‌دهم. تا جایی‌که یادم می‏آید در آن لحظه از این تصور لذت می‏بردم. وقتی داشتم آخرین سطور را می‏نوشتم، استاد بالای سرم بود. پاسخ‏ها را که کامل کردم، به آرامی از جایم برخاستم و برگه‏ام را تحویل دادم. با کمال تعجب دیدم که به سویم لبخند زد و گفت: «اینه، شاگرد لایق‌ام استی، باز سوال می‏کنی.» فهمیدم که شکستش داده‌ام. اما یادم بود که برگه‌ام در اختیار او است و دیگر نباید تقابل و ستیز را ادامه دهم. به این‌خاطر، با آرامی گفتم: «از خاطر آن مسأله معذرت می‏خواهم، اما هیچ خیال بدی نداشتم. صرفاً کودتا و انقلاب را به‌خوبی از هم تفکیک نمی‏توانستم و خواستم از شما بپرسم.»
استاد از آرامش من به‌خوبی استفاده کرد و گفت: «خوبه. ولی دیگه سوال نکن.» گفتم: «چشم.» و به آرامی، در حالی‌که به آن سوالی که در روزهای آغازین ورودم به دانشگاه از استاد پرسیده بودم فکر می‏کردم، از جلسه‌ی امتحان بیرون شدم.
****
تازه وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل شده بودم و غرور و انگیزه‌ی روزهای اول هر دانشجو را داشتم. انتظارم هم از خودم و هم از درس‌های دانشگاه خیلی بالا بود. کلاس درس را هم یک‌نوع مقابله‌ی اعلام‌نشده میان هم‌صنفی‏ها می‏دانستم و گمان می‏کردم باید خود را در میان آنان تثبیت کنم. از این‌رو، از هر مجالی استفاده می‏کردم که در کلاس حضور فعال داشته باشم و در هر جلسه، مرتبط با موضوع درس، به مباحثه بپردازم و سوالات تازه طرح کنم.
در کلاس تاریخ سیاسی جهان مجال بیشتری برای حضور می‏دیدم، چون مطالعات پراکنده‌ام در زمینه‌ی تاریخ و موضوعات اجتماعی و سیاسی، کمک می‏کرد که در مباحثات شرکت کنم و یا مسایل مطرح شده را با طرح سوالاتی به چالش بکشم.
آن روز، استاد در حاشیه‌ی شرح تحولات انقلاب کبیر فرانسه، در مورد معنای انقلاب و تفاوت‏های آن با کودتا سخن می‏گفت. استاد توضیح می‏داد که یکی از تفاوت‏های اصلی انقلاب با کودتا در این است که در جریان انقلاب نظام سیاسی تغییر می‏کند. دستم را بالا کردم و گفتم:
– استاد، با این حساب، حادثه‌ی ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ در افغانستان را انقلاب بدانیم یا کودتا؟
خوب یادم هست که سوال را همین‌گونه مختصر و بدون هیچ‏گونه توضیح بیشتر مطرح کردم. راستش کمی شرارت هم در سوالم نهفته بود. می‏دانستم و طبعاً استاد هم می‏دانست که ۲۶ سرطان در تاریخ افغانستان کودتا بوده است و در روایت‏های رایج هم از آن به‌نام «کودتای ۲۶ سرطان» یاد می‏شود. اما در جریان این کودتا، داوودخان سلطنت عمویش ظاهرشاه را ساقط و نظام جمهوری را اعلان کرده بود.
استاد اندکی مکث کرد و سپس با کمی جدیت گفت: «سوال مربوط من نمی‏شود. برو از استاد تاریخ روابط خارجی افغانستان بپرس».
گفتم: «استاد، در مورد خود حوادث منتج به ۲۶ سرطان نمی‏پرسم، تنها می‏خواهم بنا بر تعریف شما از انقلاب، بفهمم که این حادثه نمونه‏یی از انقلاب است یا کودتا.»
این‌بار با جدیت بیشتر گفت: «جوابت را خوب بلدم. ولی نمی‏گویم. برو از استاد مربوطه بپرس.»
تا خواستم دوباره چیزی بگویم، صدایش را بلند کرد و با تندی گفت: «گپ نزن که از صنف می‌کشمت. باز دَ روز امتحان می‏فامم چه کار کنم.»
تهدید استاد، و خصوصاً یادآوری از روز امتحان، باعث شد که ساکت شوم. این را در همان روزهای اول ورود به دانشگاه دریافته بودم که امتحان معبر سختی است و تقریباً هر استادی که وارد صنف می‏شد، به شکلی از امتحان به‌عنوان یک رویداد ترسناک و به‌مثابه‌ی یک ابزار تهدید دانشجویان یاد می‏کرد. مثلاً یادم است که استاد مبادی حقوق می‏گفت که در امتحان ترم اول شما را غربال می‏کنم. ما این‌قدر شاگرد کار نداریم. یا همین استاد می‏گفت که سوالات من جوابش یک کلمه است؛ اگر دو کلمه شود هم صفر و اگر همان یک کلمه هم دقیق و مطابق خواست من نباشد هم صفر!
با این‌حال، اتفاق آن روز را خیلی جدی نگرفتم. اما روزهای بعدی، تقریباً در هر جلسه‌ی درسی این مضمون، استاد یک‌بار با لحن تندی از من می‏خواست که درباره‌ی موضوعی مربوط به تاریخ معاصر جهان توضیح دهم. به گمانم سوالات را عمداً مبهم مطرح می‏کرد تا نتوانم جواب دقیق بدهم. مثلاً یادم می‏آید که یک‌بار پرسید: «بگو، اسپانیا چه می‏خواست؟» تا خواستم بپرسم که در کدام زمان و از کِی چه می‏خواست، با تحکُّم گفت: «بشین!»
در جلسات بعدی تقریباً هیچ سوال استاد را پاسخ گفته نتوانستم. این، باعث شد که «۲۶ سرطان» به‌صورت یک طعنه، به نامم تبدیل شود. از آن پس استاد در تمام طول آن تِرم، همیشه مرا به‌نام «۲۶ سرطان» صدا می‏زد. گمان می‏کنم که در هر جلسه به عمد یک‌بار با این نام مرا مخاطب قرار می‏داد و هر بار هم موجب خنده‌ی همصنفی‏هایم می‏شد.
تا آخر ترم، تقریباً باور کرده بودم که استاد انتقامش را در روز امتحان خواهد گرفت. از این‌رو، مرا در زمینه‏یی قرار داده بود که ناخودآگاه برگه‌ی امتحان را به‌عنوان میدان مقابله‌ی خود با استاد فرض کنم.

(Visited 8 times, 1 visits today)
مشاهده در منبع اصلی