اولین جستجوگر پیشرفته افغانستان ، پنج شنبه, 23 قوس , 1396

تفسیر عقلانیت قانون طبیعی درفلسفه سیاسی

انسان ها به موازات که نیاز مندی شان به زندگی شهری ومدنی بیشتر می شود، به همان میزان ضرورت والزام رعایت قانون بیش از پیش احساس می شود. جامعه مدنی، سیاسی واجتماعی که انسان ها از عقلانیت وخرد خود بنیاد لازم برخور دارمی باشد، اصل هایی مانند عقلانیت، عدالت، اخلاق وسیاست، حقوق ودموکراسی ومهم تر ازهمه تاسیس نظام سیاسی برای اداره جامعه انسانی وعادلانه ازمسلمات زندگی شهری واجتماع سیاسی می باشد. این اصل های جاویدان که، برآمده ازعقلانیت وخرد ورزی، عدالت اجتماعی وبرخوردار از قانون طبیعی واخلاق سیاسی، تساهل وهمپذیری جزء لاینفک زندگی اجتماعی وبه دور ازهرگونه تبعیض ونگاه برتری خواهی نسبت به هم نوعان خویش درادوار تاریخی جامعه بشری بوده اند وامروزه هم جریان دارد. و قبول این اصل اساسی وحیاتی که، همه شهروندان ازحقوق طبیعی، حقوق، شهروندی، حقوق بشری وانسانی خویش به صورت عادلانه، یکسان، مساوی وبرابر ازتمام امکانات ورفاه اجتماعی برای زندگی بهترعادلانه تر وعقلانی تر،خوردار می باشد، در پیش گاه قانون ورعایت آن یکسان می باشد. آن اصل ها، مولفه ها وشاخصه های که زیست جمعی برآن ها استوار هستند، ذهن واندیشه فیلسوفان سیاسی را همواره به خود مشغول کرده اند، خاستگاه تبیینی وعقلانی آن متوقف در فلسفه سیاسی می باشد. به عبارت دیگر؛ قوام جوامع انسانی وابسته ومعطوف به تحلیل، تبیین وتفسیرعقلانی آن، در فلسفه سیاسی می باشد. درطول تاریخ، جوامع بشری همیشه برای زیستن بهتر به دنبال راه های سعادت مندی وخوشبختی بوده اند، زیرا انسانی زیستن جزء سرشت وطبیعت آدمی باشد. درهرجامعه ای هرچند بدوی هم که باشد، یک سری اصل های برای تنظیم زندگی همان جوامع بدوی وابتدائی، برای اجرای حداقل نظم ضرورت اش احساس می شد، تا اینکه کم کم جوامع بشری توسعه پیداکرد ونیازمندی به این صل های زندگی بیشتر شدند. از این رهگذر بودن، که مفاهیم جدید بامعانی جدید وارد مرحله زندگی نوین جوامع بشری شدند، بنابراین تحلیل، تفسیر واجرای این نوع مفاهیم جدید، منجر به ظهور وبروز حکومت ها شد ند. در ابتدای امر جامعه بشری هم ازنظم خاص برخوردار نبود، به تبع آن حکومت ها هم خیلی قاعده منظمی نداشتند، بیشتر جهان اسطوره وخیر وشر طبیعی که درجامعه حاکم بود تفسیر این جهان وبلایای طبیعی به جهان ماوراء طبیعی ارجاع داده می شد، تا تحلیل، تبیین، تفسیر وعلت یابی شوند. به عبارت دیگر انسان ها قادر به تبیین این گونه حوادث در زندگی شان نبود ودوران صغارت بشر بودند. آگوست کنت، متفکر وفیلسوف مشهورفرانسوی که به عنوان پدر جامعه شناسی جدید شناخته می شود، معتقد است، که بشر در تاریخ فکری خویش سه مرحله را پشت سر گذاشته است:
1.مرحله ربانی ((theological estate : که به تعبیر او مرحله کودکی بشر است وخصیصه عمده این مرحله آن است که انسان ها در تفسیر وتبیین حوادش این عالم، وقوع آنها را به عوامل ماوراء طبیعی نسبت می دهند. سلامت وبیماری و… همه معلول دخالت ارواح شریره یاطیبه وبه طور کلی موجودات ما فوق طبیعی در امور این عالم است.
2.مرحله مابعدالطبیعی (metaphysical estate ):   یعنی مرحله نوجوانی فکری بشر که در می یابد باید حوادث این عالم را باتوجه به علل موجود در همین عالم تفسیر کند. به تعبیر دیگر انسان اصلی کلی علیت طبیعی را در می یابد، اما هنوز توان تبیین دقیق وتفصیلی حوادث را بر حسب روابط اشیاء وموجودات مادی ندارد. این مرحله تفکری فلسفی است.
3.مرحله اثباتی (positive estate ): یا مرحله علمی که دوران بلوغ فکری بشر است. انسان دراین مرحله با مشاهده واستدلال، روابط بین اشیاء وپدیده های عالم را کشف کرده وباطرح قوانین علمی آنها را تفسیر وتبیین می کند. اصل وجان مایه نظریه آگوست کنت آن است که با پیشرفت علم در مرحله سوم، بشر دیگر نیازی به تفسیر های مرحله دوم، یعنی یعنی فلسفه نخواهد داشت. یعنی علم بارشد خود به تدریج فلسفه را از میدان به در می کند.(1) اما نقدها ونارسای که این نظریه آگوست کنت دارد وتبعات که به دنبال داشت وچگونه منجر به شکست شد، میگذرم و برای اهل اندیشه وتفکر واضح است وازاین مجال خارج می باشد. اما آنچه که برای ما ودرکل، درجوامع بشری حائز اهمیت فروان است، طرح این نظریه می باشد وجای بسی تاملات عقلانی دارد، این است که سیر تطورات و مراحل تاریخی رشد وتکوین اندیشه ای جوامع بشری برای جستجوی بهترزیستن را تبیین می کند. پرسش های جدی وسوالات اساسی وبنیادین  که برخواسته ازذهن وتفکر انسان ها برای زیست مسالمت آمز درکنار هم دریک مدینه به وجود آمد؛ که قانون طبیعی چیست؟ اطاعت از قانون والزامات آن به چه معنی است؟ عقلانیت وعدالت دریک جامعه چیست؟ فلسفه تشکیل حکومت ونظام سیاسی چیست؟ کدام نهاد قانونی می تواند ازضمانت اجرای آن برخور دارباشد؟ رعایت وحفظ حقوق شهروندان به معنی اعم آن به چه معناست؟ همه این ها سوالات و پرسش های هستند، که امکان زیست  افراد را در جامعه انسانی از منظر فلسفه سیاسی فراهم می نمایند.
ایضاح مفاهیم:
معنای قانون، معنای طبیعت، معنای قانون طبیعی، تفسیر قانون طبیعی ازمنظر فلسفه سیاسی؛
یکم: معنی قانون درفلسفه سیاسی؛
اگرچه تاریخ نظریه های مربوط به قانون طبیعی در فلسفه غرب، گستره ای زمانی به طول تقریبا 2500 سال را به خود اختصاص داده است. بنا براین، ریشه تاریخی قانون طبیعی در مغرب زمین، دارای سابقه ای بسیار طولانی در میان مباحث فلسفه علوم اجتماعی ازجمله: فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه سیاسی وبه عنوان یکی ازفلسفه های مضاف است. با این تمهید، مقدمه وتفسیر می توان معنی دقیق قانون را به لحاظ، لغوی واصطلاحی، تبیین آن در بسترفلسفه سیاسی وکارکرد های متفاوت قانون درعرصه حکومت، در ادوار مختلف تاریخ تفکری بشری می توان دریافت. هرچند واژگان قانون وطبیعت به تنهایی دارای معانی متعددی است؛ اما ترکیب لفظ مشترک قانون با مفهوم مبهم طبیعت، این ابهام را در فهم معنای واژه قانون طبیعی دو چندان کرده است.
قانون واژه ای است عربی شده اززبان یونانی یاسر یانی که در اصل وضع لغوی اش، به معنای خط کش می باشد. این کلمه در اصطلاح حکمت نظری به معنای گزاره ای است کلی که حکم مصادیق موضوع خود را بیان می کند. اما قانون در اصطلاح حکمت عملی، موازینی است که به صورت فرمان بیان می شود. هدف قانون در حکمت عملی، که همان فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق وفلسفه سیاسی می باشد، این است که به استحکام پایه های عدالت وانصاف و اخلاق درجامعه انسانی بپر دازد. پس وجود قانون درجامعه به عنوان بنیاد های فلسفی، پایه های استوار حکومت عادلانه یک اصل انکار ناپذیر در حیات سیاسی واجتماعی درجوامع بشری جریان دارد.
دوم: معنی وتفسیر طبیعت درفلسفه سیاسی؛
هر یک از فیلسوفان معنای متفاوت از واژه طبیعت در منظومه فکری وفلسفی شان، باتوجه به شرایط زمانی ومکانی که قرار داشتن، ارایه کردن. اما کلمه طبیعت در ادبیات فلسفی یونان باستان، معانی متفاوتی داشته است. در قرن ششم پیش ازمیلاد مسیح، نخستین اندیشوران یونانی که خرد ورزی را جایگزین افسانه پردازی اسلاف خود کردند، درصدد پاسخ گویی به بنیادی ترین مساله هستی شناسی زان خود برآمدند. افلاطون درکتاب جمهوری واژه طبیعی را درمعنای عادی وسالم به کار برده است. به نظر افلاطون، آن چه عادلانه وخوب باشد، موجود طبیعی است. ارسطو درکتاب فیزیک، چهار معنا برای واژه طبیعت وبرشمرده وهمینطور سایر فیلسوفان هرکدام معنا وتفسیر ازطبیعت ارایه کرده است. با توجه به تنوع وتکثر عبارت های فیلسوفان غرب در معنای طبیعت، نگاه تاریخی به کاربردهای واژه طبیعت در متون مربوط به قانون طبیعی درمیان آثار ایشان از آغاز تاکنون چهار معنا وتفسیر از طبیعت را به خواننده الهام می کند این چهار معنا عبارت اند از:
1.اراده خدا؛
از گذشته های دور تاریخی، دانشمندان پیرو ادیان الهی، اراده خدا را کانون توجه تاملات فلسفی، اخلاقی وحقوقی خویش قرار می دادند. ویلیا اکام دانشمند علم الهیات درباره طبیعت چنین می گوید:
طبیعت اراده خداست. خدا می تواند چیز بد را خوب کند وبالعکس. اگر رفتار بشر مطابق فرمان خدا باشد، خوب است واگر مخالف آن باشد، بد است. حکم خدا ممکن است عوض شود، امامحتوای این حکم همیشه صحیح است. خدا می تواند طبیعت یعنی خواست خویش را تغییر دهد و در نتیجه آن چه طبیعتا صحیح است، تغییر کند. با این وجود، قوانین ساخته دست بشر، باید همیشه تابع قوانینی باشد که به لحاظ طبیعی صحیح اند؛ زیرا اراده خدا منشاء همه هنجار های صحیح است ومحتوای اراده او همیشه درست است. لوازم ونتایج حرف ویلیام اکام از این تفسیرباقی است.(2)
2.عقل بشر؛
عقل بشری  موجود درباره قانون طبیعی، یکی از کاربردهای واژه طبیعت را در معنای عقل بشری می داند. عقل، یعنی نیروی که خدا در نهاد بشر به ودیعت نهاده و کلیات را درک می کند وبراساس معیارهای ذاتی واقعی خدادادی، احکام کلی صادر می کند. متکلم وحقوقدان هلندی، هوگو گروسیوس، در این زمینه می گوید: قانون طبیعت، آن قدر ثابت است که حتی خدا نیز نمی تواند آن را تغییر دهد… . دقیقا هم چنان که خدا نمی تواند حاصل ضرب 2 و2 عددی غیر از چهار کند، هم چنین نمی تواند امری که ذاتا شر است خوب گرداند.
3.طبیعت غریزی انسان؛
از معانی چهارگانه طبیعت، طبیعت غریزی انسان، یکی دیگر ازمعانی طبیعت که در ترکیب قانون طبیعی به کار رفته است، براساس برخی از آراء، عبارت است از نیروی غریزی که در انسان وجود دارد. در این نگاه، یکی از امورصحیح، عبارت است از محتوای فرمان های حاکمان مقتدر. در این تفسیر، قدرت سازنده حق است.
4.نظام موجود درجهان؛
افلاطون در کتاب تیمائوس، اعتقاد دارد، که جهان طبیعت یک موجود زنده است ودر سایه تدبیر یک آگاهی برتر دارای بخش های هماهنگ ومنظم است. علت غای و هدف نهایی این جهان، در نظر رواقیان عبارت بود از: زیستن سازگار با این جهان انداموار که نوع بشر نیز بخشی از آن به شمار می آمد. تحلیل وتبیین دقیق نظام موجود در جهان، در بنیادی ترین تفسیرفلسفی اش ازیک روح ونظم کلی نظام عقلانی، حاکم بر طبیعت درجامعه انسانی، که بخش ازجهان هستی است برخور دار می باشد.
سوم: معنا وتفسیر قانون طبیعی درفلسفه سیاسی؛
گذشته از پرسش های جدی ومهمی که درباره ماهیت وچیستی قانون طبیعی، ازدید فیلسوفان مطرح شده اند، صرف نظر وبه تفسیر اجمالی آن بسنده می کنم. واژه قانون طبیعی در فلسفه حقوق در مقابل واژه قانون وضعی قرار می گیرد. قانون طبیعی یعنی قانونی که محصول طبیعت است، نه این که محصول قرارداد وخواست واضع قانون باشد. قانون طبیعی دراندیشه متفکران یونان باستان، قانونی جهان شمول، ابدی وبی بدیل بوده وبنیادی ترین منبع برای اخذ بهترین معیار های زندگی بشری معرفی می شود. برای قانون طبیعی چهار معنا وتفسیررا می توان تحلیل کرد.
معنای اول؛
قانون طبیعی یعنی قانونی که خداوند آن را براساس خواست واراده ازلی اش در جهان وضع و انشا کرده است.
معنای دوم؛
کسانی که طبیعت بشر را به معنای عقل بشر می دانند، قانون طبیعی را به معنای احکام کلی عقل می دانند که ناظر به رفتار انسان ها است. به بیان دیگر، قانون طبیعی در این نگاه احکام عقل عملی است.
معنای سوم؛
قانون طبیعی در این نگاه حکم به برتری و تسلط شخص قوی بر شخص ضعیف می کند. در طول تاریخ تفکر بشر، کم نبوده اند دانشمندانی که فهم آنان از قانون طبیعی همین معنا بوده است.
معنای چهارم؛
قانون طبیعی در تفسیر دیگر به وجود نظم وهماهنگی در جهان حکم می کند. هرجا نظمی طبیعی وجود دارد، در آنجا قانون طبیعی اجرا می شود. اگر یک نگاه کلی، درهر یک از تفسیرهای، قانون، طبیعت وقانون طبیعی با ذهن دقیق وفلسفی نگاه بی اندازیم، ربط ونسبت های منطقی در بین شان به صورت واضح وآشکارا پیدا است. یعنی سلسله ای، از اصل های زندگی حیات سیاسی و اجتماعی جوامع بشری را به صورت عقلانی، منطقی وعادلانه در بستر فلسفه سیاسی ترسیم می کند.
چهارم: تفسیر عقلانی قانون طبیعی ازمنظر فلسفه سیاسی؛
تحلیل عقلانی آموزه قانون طبیعی، در دقیق ترین تفسیر، به معنای بنیادی ترین فرمان های عقل در باره رفتار های بشر است. این تفسیر و آموزه، زیر بنای موضوعات بسیار مهمی درحوزه فلسفه علوم اجتماعی، از جمله فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق وفلسفه سیاست است. سیر تاریخی و منطقی بحث تفسیرعقلانیتی، قانون طبیعی درجوامع بشری منشاء وخاستگاه فلسفی دارد. یعنی اصل های جاویدان که درحیات جامعه بشری سریان وجریان دارد، نمی بدون پشتوانه ای، تحلیل وتفسیرهای فلسفی به معنای عام کلمه باشد. وارسی و واکاوی هریک از اصل های مانند: عدالت، انصاف، برابری، اخلاق وعقلانیت جزء سرشت انسانی درجامعه شده اند، بستر وفضای طرح، چنین اصل های جاویدان برای سعادت مندی انسان ها در فلسفه سیاسی می باشد. قانون، طیبعت وقانون طبیعی در دقیق ترین تفسیر عقلانی خویش، بازگشت به اصل عدالت داشتن، گذشته ازاین که هرکدام شان منشاء ربانی والهیاتی داشت. ازطرف دیگرگزاره های اصیل، عدالت، انصاف وبرابری، اخلاق وعقلانیت، قانون وطبیعت مفاهیم ذهنی، تجربی و سوبژیگتیونیستند، برخلاف برداشت ها وپندارهای مکتب پوزیتویست هاکه، همه این گزاره ها را بی معنی وبی ثمر، می دیدن وقائل به اوبژیکتیو وصورخارجی وعینی این گزاره ها نبودند. گرچند درتاریخی تفکرفلسفی مغرب زمین مکتب های زیای ظهور وافول کردن، اما دوجریان غالب فلسفی، درمغرب زمین همیشه مسیر فلسفی خود را همچنان ادامه دادند، یکی جریان عقل گرای فلسفی و دیگری جریان تجربه گرای فلسفی، جریانهای دیگر هم بودن ولی هم پای این دو جریان نشده اند. درنتیجه ضرورت تاسیس نظام سیاسی سالم که این اصل های جاویدان برای یک زندگی سعادت مند، برای جوامع بشری وتحقق آن اصل های جاویدان درقالب حکومت که برآمده ازعقلانیت سیاسی شهروندان می باشد، امکان پذیر خواهد.             
1. محمد حسین گنجی، کلیات فلسفه، تهران چاپ هشتم 1392، صفحه 28
2.محمد حسین طالبی، قانون طبیعی، پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام، چاپ اول 1390، صفحه 31
 

(Visited 4 times, 1 visits today)
مشاهده در منبع اصلی