اولین جستجوگر پیشرفته افغانستان ، چهارشنبه, 1 قوس , 1396

نامه متعلم صنف ۹ مکتب به استاد خلیلی

چند روز قبل شنیدم که شما بعد از ولایت شدن ولایت دایکندی برای اولین بار به این ولایت محروم و ولایت بازیچه احزاب سیاسی سفر کرده اید ، خواستم برای شما نامه بنویسم، در این نامه از مشکلات مان یاد کنم. راستش من اول خیلی فکر کردم که نامه ام را برای چه کسی بنویسم. یا اصلا در مورد چی بنویسم. به ذهنم رسید که مشکلات مان را بگویم. اما من می پرسم که خوب مگر شما مشکلات ما را خبر ندارید؟
با آنهم من می خواهم نامه ای به جناب شما که فعلا رئیس شورای عالی صلح هستید و معاون اسبق ریاست جمهوری بودید بنویسم .
که این روزها گرد و غبار موترهای شما چشم هایمان را کور کرده است. نمی دانم برای چه و به چه هدفی به ولایت ما سفر کرده اید . مصارف ابتدایی که من شنیدم شما در این ولایت خرج کرده اید خیلی زیاد است؛ فعلا از ارقامش می گذرم. اما فقط همین قدر می گویم ای کاش شما از راه زمینی آمدید.
و میدانم که شما از راه زمینی نمی آیید. اگر می آمدید شاید از وضعیت دها طفل بی پدر و مادر که بخاطر خرابی راه موتر و موتور سایکل شان چپه شده بعضی شان پدر بعضی شان مادر و بعضی شان برادر و خواهر شان را ازدست داده . و خوب میدانم که شما به مناطق دور دست، به مناطق بی وکیل، به مناطق بی مشاور و به مناطق بی چاپلوس هم نمی آیید اگر می آمدید؛ شاید غم بی مادر شدن صفورا، بی پدر شدن علی و درد خیلی از هم صنفی های مرا درک می کردید. مادر صفورا مریض بود. اما چون شفاخانه ای در قریه شان نبود ناچار باید به شهر می رفت اما در مسیر راه موترشان چپه شد و خیلی ها تلف شدند.
می دانم شما زمستان به ولایت ما نمی آیید. اگر می آمدید حتما از درد یزدان بخش و زینب دختر ۵ ساله رجب علی خبر می شدید . مادر بزرگ یزدان بخش پارسال در سرمای زمستان برای اینکه سوخت نداشتند از سردی مرد و پدر زینب ۵ ساله که مادر زینب هم فلج است در سرمای زمستان بخاطر صعب العبور بودن راه و عدم توجه دولت و بزرگان چون شما به سرک و جاده زیر برف کوج شد . می دانم شما به مکتب ماهم نمی آیید چون ما اصلا جایی برای نشستن نداریم؛ نه چوکی؛ نه فرش و نه هم دفتر و قلم و نه هم درو دیوار. فقط نمی دانم که چرا موقع آمدن شما همه مردم را به صف ایستاد می کنند. فکر می کنم باز هم کدم بازی ای در جریان است که ایشان یادی از غریب و بیچاره های بی بوریا و بی ستاره کرده اند. علی خان می گفت که بابایش بهش گفته «سلاطین هزاره فقط وقتی که نیاز به رای مردم دارند دود موترهایشان مردم را کور می کند و شعارهایشان گوش مردم را کر. اما وقتی که به یک لقمه نان چرب رسیدند باز دیگه یادی از مردم نمی کنند.»

همین چند روز گذشته بود که شما به مرکز ولایت دایکندی رسیدید. من و زهرا هم رفته بودیم و از بالای تپه نگاه می کردیم. وقتی شادی مردم را دیدم بی اختیار اشک در چشمانم جاری شد، احساس کردم که مردم ما در عین که محروم و فقیر است اما قلب بزرگ دارد چون در حق شان معامله ها صورت گرفت، رای های شان فروخته شده، توسط شما بزرگان توهین شده، شماها بودید که برای مردم خط قرمز تعیین کردید آخرسر خط قرمز تان یک شبه تبدیل به سبز شد مردم را تنها گذاشتید؛ اما مردم ما با تمام نداری و فقر و محرومیت شان قلبشان مثل دریاست. بزرگ و بخشنده! فراموش می کنند که در حق و سرنوشت شان چی ها شده.
از جای خودم بلند شدم. رفتم سر قبر بابایم نشستم. خیلی دلم گرفته بود. تنهای تنها شروع کردم به گریه کردن. بابای من کارگر معدن بود. اما حالا مادرم باید تمامی مسئولیت من و سه خواهر و برادر دیگرم را به دوش می کشید. یادم می آید آخرین باری که پدرم رفت سرکار با لبخند به من گفت «‌ دفعه بعد که برگردم برای همه تان کالای نو می خرم و عیدی می دهم.» اما پدرم رفت و دیگر برنگشت و برای همیشه در آرزو و شوق عیدی و کالای نو ماندیم. خدا می داند چقدر منتظر بودم که پدرم با دستان پر بر می گردد اما یک روز جسد خونینش را جلوی خانه مان گذاشتند…
یاد شکریه افتادم که در چطوری سر از تنش جدا شده بود… یاد شبهای بی برقی، شبهای سرد وبرفی، همراه با سوز نداری و فقر که تا مغز استخوان مان نفوذ می کنند…
سرو صداها دیگه تقریبا خوابیده بود. مردم هم مثل همیشه برگشته بودند خانه هایشان. هوا کم کم تاریک می شد. به اطراف خودم نگاه کردم؛ من مانده بودم و چند گور سرد و تعدادی بیرق آفتاب زده و نیمه سوخته!
از جای برخاستم. به طرف خانه حرکت کردم. در ته دلم گفتم « سلاطین هزاره ای کاش کمی غیرت و عزت نفس می داشتید اگر غیرت ندارید لااقل شرم که باید داشته باشید.»
در آخر یاد آور می شوم ای کاش شما نصف هزینه‌ی شما به ولایت دایکندی کرده به همین مردم کمک میکردید بهتر بود از اینکه مارا گرد خاک موتر تان کور کند.

(Visited 4 times, 1 visits today)
مشاهده در منبع اصلی