اولین جستجوگر پیشرفته افغانستان ، سه شنبه, 30 عقرب , 1396

داستان دختری که قربانی هوس بچه خاله اتمر شد

دگروال متجاوز به ناموس مردم، بچه خاله حنیف اتمر مشاور شورای امنیت ملی کشور است.
دگروال غلام رسول مایل لغمانی سرطبیب قوای هوایی،
قربانی تجاوز: مریم دختر محمد اشرف؛
شرح: محمد اشرف مامور حکومت، در سال ۱۳۹۴ در اثر یک حمله انتحاری در ساحه مرادخانی کابل هردو پایش را از دست داد.
محمد اشرف یک پسر به نام طارق و یک دختر بنام مریم داشت.

بعد از اینکه پاهایش قطع شد، طارق پسرش که به تازگی از مکتب فارغ شده بود به اثر فقر و تنگدستی فامیل مجبور شد تا به جمع عساکر اردوی ملی افغانستان بپیوندد. طارق جوانی که تا هنوز رنج دنیا را ندیده بود، از همان روزی که لباس عسکری را به تن کرد، به صحنه جنگ در ولایت قندوز فرستاده شد.

وی مدتها را با هزاران درد و مشقت سپری کرد. شب و روز از چهار سمت زیر آتش و بمب و گلوله باری قرار داشت. طارق معاش چندماهه عسکری خود را ذخیره کرده بود و یکی از روزها با نوشتن نامه ای عنوانی پدر معلول خویش تمام آن پول را به فامیل می فرستد. طارق در نامه ای که برای پدرش نوشته بود، خیلی خوشحال بوده و از پدرش می خواهد که مریم خواهرش را تشویق کند تا تحصیلات عالی اش را ادامه دهد. طارق برای فامیل اش اطمینان می دهد که دو ماه بعد، یکسال خدمت اش در ولایت قندوز تمام می شود و به رخصتی به خانه بر می گردد.

یکماه بعد، دروازه حویلی محمد اشرف پدر طارق در حالی کوبیده می شود که همه اعضای خانواده بازگشت طارق را لحظه شماری می کردند. پدر چون معلول بود، مادر طارق می رود تا دروازه را باز کند. مادر وقتی به سمت دروازه در حرکت است نمی داند که طارق پشت دروازه است. مادر نمی داند که طارق با پای خود نیامده است، بلکه تابوت خون آلود طارق را به دروازه آورده اند. وقتی دروازه را باز می کند و چشمانش به چهره زیبا و خون آلود فرزندش می افتد، جابجا سکته می کند. مادر و فرزند هردو کنار هم به خاک سپرده می شوند.

حالا نوبت به یگانه عضو خانواده (مریم) می رسد. مریم یتیم بدبختی است که غم و اندوه بزرگ تمام خانواده را با خود حمل می کند. او بخاطر پدرش به هر دروازه ای می رود تا لقمه نانی پیدا کند. زندگی با مریم نیز خیلی سخت می گیرد، مریم گاهی تصمیم می گیرد تا خود را حلق آویز کند اما آینده نامعلوم پدر معلول او را اجازه نمی دهد تا چنین کاری را انجام دهد. حالا او بخاطر پدرش زنده است. در سال ۱۳۹۶، وقتی می بیند که هیچ کسی به کمک شان نمی رسد، به حکومت مراجعه می کند.

مریم با امیدواری می خواهد در یکی از بخش های اردوی ملی افغانستان به کارمندی استخدام شود. او فکر می کند که به پاس خدمات و قربانی های خانواده اش به زودی استخدام خواهد شد اما بی خبر از اینکه انسانیت سال هاست از این کشور رفته است.
مریم در نخستین روز مراجعه به حکومت مورد تجاوز جنسی قرار می گیرد و دنیای تاریک مریم به جهنم تبدیل می شود.
این است سرنوشت مریم؛
این است سرنوشت یک خانواده؛
این است سرنوشت ما؛

سهیل وفا
(این خبر در بخش تلکس شایعات سایت شبکه اطلاع رسانی افغانستان نشر شده است)

(Visited 10 times, 1 visits today)
مشاهده در منبع اصلی